تبليغاتX
ღ دنیای شایلین ღ

Nothing

اینا رو برام میل کردی و من هنوز...

دلم می خواست وقتی تنهام ، وقتی غصه دارم ، وقتی میشم پوچ مطلق ، کسی باشه که بدونم هست

که باورم کنه ، قبولم داشته باشه... وقتی اومدی تو زندگیم باورت کردم...باورم شد که همونی هستی

که باید باشه و این "من" رو کامل کنه .

بهم گفتی این آرامش و خلسه مطلق رو دوست داری و روز به روز بیشتر دچارش میشی و این دقیقا"

حرفی بود که منم میخواستم بزنم ولی نمی دونستم چطوری...

تو خوب بودی ، محکم... و من همیشه اینو تحسین کردم !

اینو همیشه بهت گفتم که به غرورت افتخار میکنم حتی غروری که تو عشقمون ، توی رفاقتمون به خرج

میدی . بهت گفتم که همیشه صبر و آرامشت رو تحسین کردم و میکنم .

از اینکه خانواده ت رو انقدر دوست داری و براشون ارزش قائلی همیشه تحسینت کردم و بارها به خودت

گفتم .

نمیدونم دلیل دوری این روزهای تو از من چیه... دلیل لرزش صدات پشت گوشی که چند روزه سعی

میکنی پنهانش کنی و فکر میکنی که من متوجه نمیشم چیه...

زود رنج شدی بانوی من ! خیلی... چند روزه که تو ذهنم دنبال دلیلم و پیداش نمیکنم .

از اینکه تنها جوابی که هر روز ازت میشنوم اینه که خسته ای و یکم آرامش میخوای گیج دارم میشم .

هر چند میدونم دیگه تحمل فشار رو نداری ، تحمل اینکه به قول خودت همه رو رعایت کنی و هیچکس

رعایتت نکنه نداری و داری می بُری... سعی میکنی که خودت رو آروم نشون بدی و خوشحال !

نمیتونی بانو ، من می فهمم... میدونم که یه هفته ست تو خونه تون داری با همه می جنگی و حرف

میشنوی و سعی میکنی که حریم احترامها رو پاره نکنی و ثابت کنی که راهی که میری اشتباه نیست .

میدونم که داری به خاطر من عذاب میکشی و دم نمیزنی ...

ولی من فکر میکنم دلیل ناراحتی این روزهات یه چیزی فراتر از ایناس . بهم بگو چی عذابت میده...

دیروز بهم گفتی که مغرورم ، نمیفهممت و مثل همیشه محکومم کردی . من شاید مغرورو باشم ولی

راجع به تو و عشقمون هیچ وقت غرور به خرج ندادم بانو... هیچ وقت .

چی داشتم بهت بگم وقتی با بغض اینو میگفتی و کاملا" عصبی ازم میخواستی که حرف نزنم و فقط

گوش بدم .

حق داری عزیزم... فردا میام که ببینمت . از حالا ازت قول میگیرم که اینبار تو گوش کنی که من چی

میگم و حرفی نزنی... اینو به حساب خودخواهیم نذار . اول حرفامو گوش کن بعد اگه خواستی...

دیگه نمیذارم عذاب بکشی و همه چیز رو تو خودت بریزی . نمیذارم !

                                                          *****

با اشک ۲ بار میخونمش. میدونم خیلی تند رفتم . حقت نبود...

می ترسم از حرفی که قراره بهم بزنی آرش... حس خوبی ندارم ، اصلا" .

!! نوشته شده توسط شایلین | | شنبه 28 آذر1388 •

Diary

اینُ دوتایی درست میکنیم .

بعدش دوتایی می شینیم و  در حال خوردنش Gossip Girl می بینیم .

می ریم بیرون و (این رو) Gillette رو من برای اون میخرم و Mousse مو و اسپری رو اون برای من .

برمی گردیم و هر کس میره خونه خودش !

*پ.ن : برمی گردم !

!! نوشته شده توسط شایلین | | شنبه 14 آذر1388 •

شام آخر

" لئوناردو داوینچی" هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد . او می بایست نیکی را به

شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" یکی از یاران حضرت عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به

او خیانت کند ، تصویر می کرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند .

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت .

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت ، تابلوی شام آخر تقریبا" تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی

پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند .

نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ،

از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت .

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگهش داشتند و در همان

وضع داوینچی از خطوط بی ایمانی ، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند

نسخه برداری کرد .

وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمانش را باز کرد و نقاشی پیش

رویش را دید . مدتی با حالتی عجیب به آن خیره شد و در نهایت با  آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :

" من تابلو را قبلا" دیده ام "

داوینچی شگفت زده پرسید :

" کجا ؟ "

"سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم ، در یک گروه همسرایی آواز می خواندم

و زندگی پر از رویایی داشتم . در یکی از همان روزها هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل چهره ی

حضرت عیسی شوم . "

*برگرفته از کتاب " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید "

!! نوشته شده توسط شایلین | | سه شنبه 10 آذر1388 •

تولدم + عکسها

 این پست خصوصی می باشد ! هر کس پسورد می خواد بگه : )

*بعدا" نوشت : لازم دیدم که یه نکته رو متذکر بشم

من توی پست قبل گفتم که ۲۱ سال از بودنم میگذره ، یعنی اینکه این ۲۱ سال بودنم گذشته

و من الان وارد ۲۲ سالگی شدم! دیدم منظورم رو به بدترین نحو ممکن رسوندم ، طوری که اگه

قصد خودمم همین بود اینجوری موفق به انجامش نمی شدم !

 گفتم اطلاع رسانی بکنم : )) چون همه توی کامنتایی که لطف کردن و گذاشتن ۲۱ سالگیم رو

تبریک گفتن...

**بعدا" نوشت : ممنون بابت تبریکها و آرزوهای قشنگتون


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط شایلین | | پنجشنبه 14 آبان1388 •

The Day Of Mine

 

 " تاریخ تولد بهانه است ، 

 که فراموش نکنیم آمدنمان... بودنمان را ! "

 

امروز 21 سال از بودنم می گذره ! باورم نمیشه... زود گذشت برام ! خیلی .

خوشحالم از بودنم . خوشحالم که به مقتضای هر سال ِ این بودن زندگی کردم و داشته هامو

قدر دونستم و اگر هم زمانی خواستم داشته باشم و نشد ، ناشکری نکردم .

 

پ.ن : برمی گردم : )

 

!! نوشته شده توسط شایلین | | یکشنبه 10 آبان1388 •

RSS