تبليغاتX
ღ دنیای شایلین ღ

تولدم + عکسها

 این پست خصوصی می باشد ! هر کس پسورد می خواد بگه : )


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط شایلین | | پنجشنبه 14 آبان1388 •

The Day Of Mine

 

 " تاریخ تولد بهانه است ، 

 که فراموش نکنیم آمدنمان... بودنمان را ! "

 

امروز 21 سال از بودنم می گذره ! باورم نمیشه... زود گذشت برام ! خیلی .

خوشحالم از بودنم . خوشحالم که به مقتضای هر سال ِ این بودن زندگی کردم و داشته هامو

قدر دونستم و اگر هم زمانی خواستم داشته باشم و نشد ، ناشکری نکردم .

 

پ.ن : برمی گردم : )

 

!! نوشته شده توسط شایلین | | یکشنبه 10 آبان1388 •

بازی

چيه ؟ باورتون نمي شه منم يعني ؟! خواستم ثابت کنم که ايراني مي تواند : )) 

به دعوت پرنسس جون ، اومدم بازی کنم

بهترين فيلمي که تا به حال ديدم : یه فیلم اسپنیش بود ( من دوبله انگلیسی شو می دیدم ) به

اسم " SMS " که خیلی دوست داشتم . البته سریال بود ! یکی هم  " The 7th Sign " که صد دفعه

دیدم و دوسش دارم .

بهترين دوستم : دریا ، سارا ، آرش : ))

بهترين درسي که تو دانشگاه خوندم و بهش خيلي علاقه دارم : والّا ... دوست داشتن که

چی بگم ! بیوشیمی بالینی رو با اینکه خداییش خیلی سخت و یکم هم مزخرفه ، ولی به خاطر

استادش دوست دارم .

سمج ترين فردي که باهاش در ارتباط بودم : یه همکلاسی دارم ( شیما ) که آخر سماجته ! اینو

همه هزار دفعه بهش گفتنا ، اصلا" بگو اگه یکم نارحت بشه این بشر ... بهش بربخوره ... اصلا و ابدا !

تازه خوشحالم میشه بعضی وقتا ... به جون خودم : ))  دیگه ... یه پسره به اسم سینا .

اینم تو سماجت و پررویی لنگه نداره .

وحشتناک ترين صحنه ي عمرم : فوت پدربزرگم جلوی چشمام  ( خیلی دوسش داشتم ، انقدر که

عاشق نوه هاش بود خدا بیامرز )

بهترين سفري که تا به حال رفتم : یه سال پیش بود که با خواهرم رفتم . فکر کنم حدود یه ماه از

مامانم اینا خواهش و تمنا کردیم که بذارن دو تایی بریم ولایت خالم اینا ، آلمان .

خوشمزه ترين غذا که دوست دارم بيشتر بخورم : قورمه سبزی و مرغ سوخاری با مقادیر فراوانی

سس !

خوش اخلاق ترين آدمي که تا حالا ديدم : دبیر ادبیات دوم دبیرستانم . انقدر خوش اخلاق و سر به

زیر بود بنده خدا ! مرد بودا ولی زورش بهمون نمی رسید ... سر زنگای این همیشه معاومنمون 10 بار

میومد سر کلاس که ببینه کشتیمش یا زنده س هنوز ، بس که ملایم بود .

نمره هیشکی رو هم آخر سال کمتر از 19 نداد !

بي مزّه ترين غذايي که تا حالا خوردم : کاری پلو و کوفته تبریزی : (

باحال ترين فرد تو اقوام : دایی بزرگم و شوهر دختر خاله م

شيرين ترين روز عمرم : قبولی دانشگاه تو رشته ای که می خواستم .

ورزش مورد علاقه ام : والیبال و شنا

تاثير گذار ترين فرد تو زندگيم : مامانم : )

خواننده مورد علاقه ام : انریکه و کِلی کلارکسون . از این وری ها هم ، فقط از یه آهنگ MD2 Band

خوشم میاد و احسان خواجه میری .

بازيگر مرد مورد علاقه ام : کیانو ریوز و تام هنکس

بازيگر زن مورد علاقه ام : جنیفر کانلی ، دمی مور و چارلیز ترون

مسخره ترين ورزش از نگاه خودم : کشتی کج

گرون ترين کادويي که واسه ديگران خريدم : گردنبند برلیان واسه مامانم ( البته من و آنا نصف ،نصف

پولشُ دادیم ولی خب بهم فشار اومد ! )

کادوي مورد علاقه ام ( دوست دارم برام بخرن ) : بیشتر کتاب دوست دارم کادو بگیرم و شال  : )

تلخ ترين خاطره ام :  سقوط  بابام از رو نردبون ! حدودا" 3-4 سال پیش فکر کنم ... 

بیچاره یه دستش شکست و بالای چشم چپش هم 11 بخیه خورد . بدترین خاطره مه چون باعثش من

بودم ! بابام که رفت بالا نربون هی شروع کردم داد زدن که وای ، نردبون افتاد ، مواظب باش می افتی که

آخرش هم حواسش پرتِ من شد و نردبون واقعا" چپه شد :|

منم خانومی و شمیم و ستاره آبی و خانوم آسمونی رو به بازی دعوت می کنم : )

هر کس هم همتش رو داشت مشغول بشه

*پ.ن : ویکی وبلاگت واسه من باز نمیشه ، درستش کن یالّا : ))

!! نوشته شده توسط شایلین | | پنجشنبه 26 شهریور1388

تلافی !

شب بهم زنگ ميزني که صبح زود ميخواين راه بيفتين و احتمالا" تا ظهر مي رسين .

ميگي که خاله و اون دخترخاله عتيقت( راجع بهشون تو این پست نوشته بودم ) خودشون رو دعوت کردن

خونه تون و فردا نميشه همديگه رو ببينيم...

ميگم اشکالي نداره مامان اينا هنوز مسافرتن و من تو خونه کلي کار دارم... تو هم فعلا"به کارات برس 

بمونه واسه بعد . کلي سفارش مي کنم که راهو عين آدميزاد بياين و فقط تو يه ريز پشت فرمون نشيني.

صبح پا ميشم برم دانشگاه که دريا زنگ ميزنه و ميگه کار داره و نميتونه بياد... کلي زبون ميريزه که

بذاريمش واسه فردا...

- خب زودتر ميگفتي ديگه ! برنامه گذاشتم واسه امروز...

* برو بابا... برنامه گذاشتم ! همچين حرف ميزنه انگار مدير عامل کدوم خراب شده ست حالا  : ))

- من مثل تو نيستم آخه دريا جون... وقتم واسم ارزش داره

*من قربون وقتت برم...حالا نميشه يه روز به خاطر ما بي خيال اين ارزش بشي ؟!

- چه رويي داري توووو ! حداقل يه عذرخواهي کن... ميميري ؟

* نه جون تو... آخه وقتم ارزش داره : )) حيفه حروم اين کارا بشه ! من برم ديگه...کاري نداري ؟

- پررووووو . ‌باي

*خدافظ عزيزم

هيچ کس خونه نيست... شروع ميکنم مخلفات افطار رو آماده کردن . خواهر جانمم که رفته حقوقش رو

بگيره و نيست . تا به خودم بيام عصر ميشه... افطار که ميکنيم يهو سوپي رو که صبح با بدبختي درست

کردم(سوپ بلال تو عمرم درست نکرده بودم! ) ميذارم رو ميز .

آنا ميزنه زير خنده که مگه تو از این کارا بلدي ؟!

ميگم ، چه کنم که دلم نمياد تو اين ايّام بي مادري! تو کمبودي حس کني : ))

ميز رو جمع ميکنيم و آنا ميره تو اتاقش... تنها ميشم تو آشپزخونه ، فکر ميکنم که بهت زنگ بزنم و ببينم

سالم رسيدين يا نه !!

زنگ ميزنم گوشيت ، بوق ميزنه ولي جواب نمي دي...ميگم شايد خوابي. نيم ساعت بعد دوباره ميزنم .

دومين بوق که ميخوره صدات رو ميشنوم .

* سلام عزيزم

- سلام . خوبي ؟

*مرسي... چرا انقدر دير زنگ زدي شايلين ؟

-نيم ساعت پيش زدم برنداشتي ، گفتم شايد خواب باشي .

*خواب نبودم... چه خانوم مهربوني دارما من !

حس مي کنم کلمه "خانوم" رو با تاکيد ميگي و با منظور...

- آرش کسي پيشته ؟

يکم مکث ميکني و ميگي :

* نيلو هم سلام ميرسونه

- مثلا" غير مستقيم حرف زدي ديگه !! تو اتاقتي ؟

* آره عزيزم .

- يعني نيلوفر هم اونجاست ؟

* آره . ديگه چه خبر خانومي ؟

- خبرا که پيش شماست آرش خان !

* يعني چي... چه خبري ؟

- هیچی ولش کن. خب اینطوری که نمیتونی حرف بزنی ! نمیشه بری یه جا دیگه ؟

* نه عزیزم(صدات رو پایین میاری) زشته .

- باشه پس...

حرفم نصفه میمونه چون یهو صدای خنده ی بلند نیلو میاد و تو که داری بهش میگی ،

زهرمار ! برو خدا رو شکر کن که دارم حرف میزنم وگرنه...

نمیدونم چرا ولی یهو صورتم داغ میشه. خصوصا" که تو هم هنوز مشغول کل کل با اونی...

فکر میکنم که یه بهانه بیارم و خدافظی کنم . ولی هیچ بهانه ای به ذهنم نمیاد !

ـ مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم. برو به کارت برس عزیزم

* مزاحم چیه ؟ چی میگی شایلین ؟!

- هیچی . فقط همون خبری که گفتم تو اتاقته آرش خان .

چند لحظه سکوت می کنی و بعد صدای بسته شدن در میشنوم ، میفهمم که از اتاقت اومدی بیرون.

*چرا چرت و پرت میگی ؟! چه خبری ؟؟

- چطور اونموقع که گفتم برو یه جا دیگه حرف بزن گفتی زشته ، نمیشه... حالا دیگه زشت نیست ؟

* چرا باز همه چیز رو به هم ربط میدی ؟ چی پیش خودت فکر کردی دوباره ؟؟

- فکر کردن نمیخواد ! هر کس دیگه هم بود حالیش میشد که من بدموقع زنگ زدم و مزاحم خلوت...

شایدم عشق.با.زی تون شدم (می دونم دیگه زیادی پرت و پلا گفتم ولی واقعا" قاطی کرده بودم )

میفهمم که از حرفم شدیدا" جا می خوری ، سعی میکنی که عصبی نشی و آروم جوابم رو بدی :

*من با زنی که سیگار بکشه عشق.با.زی نمی کنم عزیزم !

- مهم نیست دیگه... بای .

صبح زود بیدار میشم . با دریا هماهنگ میکنم و بعدش زنگ میزنم آژانس . اصلا"حوصله رانندگی ندارم

دریا همه راه رو مسخره بازی درمیاره و من سعی میکنم که خودمُ عادی نشون بدم ولی نمیشه...

کم و بیش بهش میگم چی شده و ازش میخوام دیگه چیزی نپرسه .

می رسیم دانشگاه ... بچه ها میگن که زبان تخصصی رو افتادیم دانشکده مهمان و

استاد فرآورده های دارویی هم همونیه که ماشالا از شدت خوش نُمرگی(!) تو دانشگاه معروفه !

حالم بدتر از قبل گرفته میشه . فقط دلم به یکی از استادامون خوشه که سرکلاساش اکثرا" همه حاضر

 میشن بس که آدم درک کُن! و فهیمیه . (قصدم توهین به سایر استادا نیستا ! مقایسه ای گفتم )

دریا میاد که خوشمزگی کنه و حال گرفته مون رو به قول خودش سر جاش بیاره ، میگه ماشالا خدا

پشتکار و علاقه رو ببین به کیا داده ها ! یعنی علاقه که نباشه کجا آدم ظرفیت ۱۲۰ ترم میکشه ؟!! هان ؟

بهش میگم که کسی حوصله مسخره بازی هاشو نداره و اگه کاری جز این نداره بریم ...

یکم از راه رو که پیاده میریم صدای بوق یه ماشین رو از پشت سرمون میشنویم . فکر میکنم مزاحمه و

برنمیگردم ولی دریا وایمیسته که یهو پسره از تو ماشین میگه :

- خانوم ... ( دریا رو صدا میکنه ) افتخار میدید تا یه جایی در خدمت باشیم ؟

یه نگاه به دریا و یه نگاه به پسره میندازم... یادم میاد که چند باری دور و بر دریا دیدمش و دریا بهم گفته

که سر همین حر.ا.س.ت یه بار صداش کرده .

دست دریا رو میکشم که بریم .

* شایلین زشته... بابا بیچاره میگه برسونمتون .

- زشت ریخت همین پسره س. من خودم میرم دریا ، بی خیال من شو .

* جون من ... آبروی منو پیش این نبر . همین یه بار .

با حرص پسره رو نگاه میکنم که هنوز منتظره ...

توی ماشین هیچ حرفی نمیزنم و چشمام رو بستم که یهو پسره میگه ، ممنون که افتخار دادین ولی

اینجوری حس آژانس بودن بهم دست میده . دریا خانوم چرا جلو ...

- تا همینجاش هم کلی زحمت کشیدین (با یه لحن مسخره اینُ میگم ) ما همینجا پیاده میشیم .

دریا آروم میزنه رو دستم . نگاهش نمیکنم ...

پسره از تو آینه با تعجب نگاهمون میکنه و وایمیسته .

پیاده میشم و حتی خدافظی هم نمیکنم ... به دریا میگم واقعا" الان ارزشش اندازه اون پسره عوضیه

واسم و میگم که میخوام تنهایی برگردم .

دارم مانتوم رو میارم که گوشیم زنگ میزنه... آرشه . موندم که چیکار کنم جواب بدم یا نه ...

- بله ؟

* کجایی ؟

- یعنی چی که کجایی ؟! چرا داد میزنی ؟

* پیش اون پسره ای نه ؟!

یخ می کنم... آرش چه طوری ما دیده ! تو دلم هر چی فحش بلدم نثار دریا میکنم .

- کدوم پسره ؟ چرا چرت میگی ؟؟

* خودتو به اون راه نزن خانوم ! همونی که جلو در دانشکده جفتی سوار ماشینش شدین...

- دنبال دریا اومده بود ... من با اون عوضی کاری نداشتم . تعهدهامم یه روزه مثل تو یادم نمیره !

* فکر کردی من خرم ؟ حالیم نمیشه ؟؟ کی بود اون الدنگه ؟ میگی یا خودم پیداش کنم ؟؟

- مگه تو دیشب جواب منُ درست دادی که من الان بدم ؟

* پس داری تلافی میکنی ! دیشب اگه عین آدم گوش میکردی و میذاشتی من توضیح بدم الان از خودت

خجالت می کشیدی بابت اون حرف مزخرفت .

- خب الان توضیح بفرمایین ما متوجه اشتباهمون بشیم !

* توضیحش اینه که مامان بنده کلی سفارش این دختره ی ... رو کرده بود که دفعه پیش که جلو

 خاله اینا آبروش رو بردی دیگه ایندفعه اذیتش نکن ... زشته ، منم نخواستم سر به سرش بذارم .

بعد اون کاری هم که تو کردی از اتاقم انداختمش بیرون . خودمم از خونه زدم بیرون . قانع شدی ؟

- شدم یا نشدم مهم نیست دیگه ... باید همون موقع بهم می گفتی !

* اتفاقا" واسه من خیلی هم مهمه...عزیزم هزار دفعه توضیح دادم که نمیتونستم جلو روش بگم بابا ...

- خیلی خب .

* ولی اون حرفت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه شایلین ... هیچ وقت !

- خوب عصبانی شدم دیگه. آخه...

*خب دیگه . من باید برم فعلا" کاری نداری ؟

می فهمم که هنوز خیلی دلخوری !

- نه کاری ندارم .

* راستی اسم اون یارو رو نگفتی .

- بابا بیخیال شو دیگه... اسمشو نمیدونم .

* باشه نگو... من بالاخره دریا رو می بینم دیگه ! کارش دارم این دختره ی...

- دیگه به دریا فحش نده آرش .

* هوم ! چشم نمیدم... فعلا" بای .

کلی از دست خودم حرصم میگیره . انگار دلم همین رو میخواست... شک ِ بی مورد و دعوای الکی : (

می دونم که خیلی بد کردم هم دیروز و هم امروز ! حق داری که هنوز دلخور باشی...

بعد افطار دیگه تو خونه آروم و قرار ندارم انقدر که آنا هم می فهمه .

زنگ میزنم بهت و میگم که میخوام ببینمت . امشب !

هنوز دلخوری و خیلی خوشحالیتو بابت حرفم بروز نمیدی ولی بهم میگی که مامانت اینا مهمونن و تو

تنهایی و اگه بخوام میتونم بیام خونه تون . اگه نه که خودت بیای دنبالم بریم بیرون...

فقط میخوام ببینمت . مهم نیست کجا... زودی خدافظی میکنم و از آنا اجازه میگیرم! و راه می افتم .

در رو که برام باز میکنی ، بی اختیار میلرزم و سرم رو پایین می ندازم ... مهربونتر شدی و با خنده بهم

میگی که چرا حتی نکردم موهامو جمع کنم و همه ش دور روسری پخشه !

چیزی نمیگم و میام تو ... پشت سرم میای و میپرسی که چی می خورم .

میگم هیچی نمی خوام فقط اومدم که باهات حرف بزنم ... می دونم که خیلی بد بودم این دو روز .

بازم با خنده میگی که پس اومدی آشتی ! ولی تا اونجایی که من میدونم واسه آشتی یه گلی ،

شیرینی چیزی میارنا ! میام رو به روت وایمیستم :

گل نیاوردم ولی اینو چرا !

چشمامو می بندم و آروم ل.ب هاتو می بوسم ... دستات رو میذاری رو شونه هام و همینطور که داری

ل.ب. هاتو نرم می کشی رو صورتم ، میشونیم رو مبل . میشینی کنارم ، سرم رو میکشی عقب و

بی هیچ حرفی نگاهم میکنی . دوباره میای جلو و پیشونیم رو می بوسی...

دستات رو می گیرم و فکر میکنم به اینکه که چقدر دلم برات تنگ شده بود ،

چقدر واسه وجود سرد و خشک این موقعهات که با همه ی سردیش بازم منُ تو آغوشش جا میده

دلم تنگ بود ! 

*پ.ن : چقدر طولانی شد این پست ! ببخشید دیگه... نتیجه ی غیبت صد ساله همین میشه دیگه : ))

**پ.ن : پرنسس خانومی ، ممنون واسه دعوتت به بازی... آپ بعدیم ایشالا بعد قرن ها(!) آپ ِ بازیه .

!! نوشته شده توسط شایلین | | دوشنبه 23 شهریور1388 •

این من ِ بی توی معتاد !

سلام ! مي دونم خيلي زود زود آپ ميکنم...در حد سرعت نور و اينا !!

ديگه شما به بزرگي خودتون ببخشيد. خب ؟!

من که فعلا" تنهاي تنها ميباشم... مامان و بابا تشريف بردن مسافرت کاري...

آرش هم رفته باز پيش دوستش... جمعه موقع رفتنش انقدر حرصي شده بودم که بهش گفتم برو

پيش همون دوستت بمون...برنگرد ! چقدر شماها جواد بازي درميارين...

حالا بعدِ هر چند سال هم که ديده باشين همو... هي بايد جمع بشین ريخت همديگه رو ببینين ؟

(چرت و پرت گفتما...خودم ميدونم! ) بعدم گفتم که يه بار ديگه بري بهت شک ميکنما !

حالا اينبار نکردم... خلاصه که وسط ماه رمضون با رفقا جمع شدن و رفتن دوباره .

مامانش اينا هم هي بهش گفتن زشته ، هي ميرين اونجا چتر ميشين...کي گوش ميکنه ؟؟!

ديگه ايندفعه چمدون و اينا رو هم بيخيال شدم و گفتم من عمرا" نميام : ))

پنج شنبه هم روز "داروسازي" بود ! ديره ولي چه کنم که بايد وظيفه م رو ادا کنم...

" نوادگان ارجمند زکرياي رازي ، روزتان گرامي!! "  منم خيلي خوشحال و غافلگير شدم پنج شنبه...

 صبح که بيدار شدم 2 تا ميس و 1 sms داشتم از آرش که ساعت 10ميام دنبالت...کارت دارم !

 حالا ساعت چنده ؟! يه ربع به 10 !!

بيچاره آرش هر وقت خواسته منو بيرون ببينه، با چشماي پف کرده بودم و "تازه از خواب بيدار شده" !

( اصطلاح رو داشتين ؟! ) خلاصه که بدو بدو حاضر شدم و همينجوري زدم بيرون...

ديدم ماشينش جلو دره...رفتم ميگم مگه نگفتي ۱۰ مياي ؟! هنوز 5 دقيقه مونده که ...

يه نگاه مسخره بهم کرده، ميگه ميخواي برم 5 دقيقه ديگه بيام ؟! بشين ديگه، من از يه ربع پيش اينجام.

(از همون موقعي که من تازه از خواب پا شده بودم يعني! )

ميدونستم خوابي...گفتم sms بزنم هول نشي ! خلاصه بسيار ناگهاني روز دارو رو تبريک گفت و

این و این رو داد دستم...

همه کادو بازي هاي ما هم که تو ماشينه!! منم خوشحال که يادش مونده امروز...

از ذوق مردم ! جايي هم نرفتيم ديگه...در همون حال و هوا ميگه، ميخواستم اينا رو بدم بهت، برم

کار دارم...تازه بايد چمدونم رو جمع کنم : )) منم خورد تو ذوقم شديد

سعي کردم نشون ندم و بيخيال باشم که نشد !! قول داد که بسيار زودتر از ۲۰ شهريور برگرده !

۲۰ شهريور هم تولد خودشه... مي ترسه يه وقت از کادو دادن معاف بشيم : ))

این رو هم خواهر جانم اعطا کرده ! شرمنده کردن همه ما رو

پ.ن : جديدا" عاشق آهنگ Could I Have This Kiss Forever انريکو شدم...همچنين آهنگ Hero !

انقدر گوش کردم که هر وقت صداش از تو اسپيکر درمياد خواهرم داد ميزنه، ميام اون اسپيکر رو تو سرم

خورد ميکنما... معتاد شدي تو ؟!

!! نوشته شده توسط شایلین | | یکشنبه 8 شهریور1388 •

RSS