Nothing
دلم می خواست وقتی تنهام ، وقتی غصه دارم ، وقتی میشم پوچ مطلق ، کسی باشه که بدونم هست
که باورم کنه ، قبولم داشته باشه... وقتی اومدی تو زندگیم باورت کردم...باورم شد که همونی هستی
که باید باشه و این "من" رو کامل کنه .
بهم گفتی این آرامش و خلسه مطلق رو دوست داری و روز به روز بیشتر دچارش میشی و این دقیقا"
حرفی بود که منم میخواستم بزنم ولی نمی دونستم چطوری...
تو خوب بودی ، محکم... و من همیشه اینو تحسین کردم !
اینو همیشه بهت گفتم که به غرورت افتخار میکنم حتی غروری که تو عشقمون ، توی رفاقتمون به خرج
میدی . بهت گفتم که همیشه صبر و آرامشت رو تحسین کردم و میکنم .
از اینکه خانواده ت رو انقدر دوست داری و براشون ارزش قائلی همیشه تحسینت کردم و بارها به خودت
گفتم .
نمیدونم دلیل دوری این روزهای تو از من چیه... دلیل لرزش صدات پشت گوشی که چند روزه سعی
میکنی پنهانش کنی و فکر میکنی که من متوجه نمیشم چیه...
زود رنج شدی بانوی من ! خیلی... چند روزه که تو ذهنم دنبال دلیلم و پیداش نمیکنم .
از اینکه تنها جوابی که هر روز ازت میشنوم اینه که خسته ای و یکم آرامش میخوای گیج دارم میشم .
هر چند میدونم دیگه تحمل فشار رو نداری ، تحمل اینکه به قول خودت همه رو رعایت کنی و هیچکس
رعایتت نکنه نداری و داری می بُری... سعی میکنی که خودت رو آروم نشون بدی و خوشحال !
نمیتونی بانو ، من می فهمم... میدونم که یه هفته ست تو خونه تون داری با همه می جنگی و حرف
میشنوی و سعی میکنی که حریم احترامها رو پاره نکنی و ثابت کنی که راهی که میری اشتباه نیست .
میدونم که داری به خاطر من عذاب میکشی و دم نمیزنی ...
ولی من فکر میکنم دلیل ناراحتی این روزهات یه چیزی فراتر از ایناس . بهم بگو چی عذابت میده...
دیروز بهم گفتی که مغرورم ، نمیفهممت و مثل همیشه محکومم کردی . من شاید مغرورو باشم ولی
راجع به تو و عشقمون هیچ وقت غرور به خرج ندادم بانو... هیچ وقت .
چی داشتم بهت بگم وقتی با بغض اینو میگفتی و کاملا" عصبی ازم میخواستی که حرف نزنم و فقط
گوش بدم .
حق داری عزیزم... فردا میام که ببینمت . از حالا ازت قول میگیرم که اینبار تو گوش کنی که من چی
میگم و حرفی نزنی... اینو به حساب خودخواهیم نذار . اول حرفامو گوش کن بعد اگه خواستی...
دیگه نمیذارم عذاب بکشی و همه چیز رو تو خودت بریزی . نمیذارم !
*****
با اشک ۲ بار میخونمش. میدونم خیلی تند رفتم . حقت نبود...
می ترسم از حرفی که قراره بهم بزنی آرش... حس خوبی ندارم ، اصلا" .
Diary
بعدش دوتایی می شینیم و در حال خوردنش Gossip Girl می بینیم .
می ریم بیرون و (این رو) Gillette رو من برای اون میخرم و Mousse مو و اسپری رو اون برای من .
برمی گردیم و هر کس میره خونه خودش !
*پ.ن : برمی گردم !
شام آخر
شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" یکی از یاران حضرت عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به
او خیانت کند ، تصویر می کرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند .
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت .
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت .
سه سال گذشت ، تابلوی شام آخر تقریبا" تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای "یهودا" مدل مناسبی
پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند .
نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ،
از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت .
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگهش داشتند و در همان
وضع داوینچی از خطوط بی ایمانی ، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند
نسخه برداری کرد .
وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمانش را باز کرد و نقاشی پیش
رویش را دید . مدتی با حالتی عجیب به آن خیره شد و در نهایت با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
" من تابلو را قبلا" دیده ام "
داوینچی شگفت زده پرسید :
" کجا ؟ "
"سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم ، در یک گروه همسرایی آواز می خواندم
و زندگی پر از رویایی داشتم . در یکی از همان روزها هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل چهره ی
حضرت عیسی شوم . "
*برگرفته از کتاب " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید "
تولدم + عکسها
*بعدا" نوشت : لازم دیدم که یه نکته رو متذکر بشم![]()
من توی پست قبل گفتم که ۲۱ سال از بودنم میگذره ، یعنی اینکه این ۲۱ سال بودنم گذشته
و من الان وارد ۲۲ سالگی شدم! دیدم منظورم رو به بدترین نحو ممکن رسوندم ، طوری که اگه
قصد خودمم همین بود اینجوری موفق به انجامش نمی شدم !
گفتم اطلاع رسانی بکنم : )) چون همه توی کامنتایی که لطف کردن و گذاشتن ۲۱ سالگیم رو
تبریک گفتن...
**بعدا" نوشت : ممنون بابت تبریکها و آرزوهای قشنگتون![]()
ادامه مطلب
The Day Of Mine
" تاریخ تولد بهانه است ،
که فراموش نکنیم آمدنمان... بودنمان را ! "
امروز 21 سال از بودنم می گذره ! باورم نمیشه... زود گذشت برام ! خیلی .
خوشحالم از بودنم . خوشحالم که به مقتضای هر سال ِ این بودن زندگی کردم و داشته هامو
قدر دونستم و اگر هم زمانی خواستم داشته باشم و نشد ، ناشکری نکردم .
پ.ن : برمی گردم : )


